امروز هوابارونیه بالاخره بعد از مدتها بارون اومد دلها ی ما چند وقتیه گرفته ماه محرم هم داره می رسه یه بهونه برای مجرد ماندن به مدت سه ماه.



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 20:48 | نویسنده : مینا |
امروز غروب پنج شنبه 24مهر ماه 93 هست هوا ابری بوده ودلگیر ازصبح همش کار کردم :راه پله وبالکن وآشپزخونه دستمال کشیدم،گازو پاک کردم،ظرفها را شستم،رو موکت وفرشا شامپو فرش کشیدم،سه بار تو ماشین لباس ریختم، کل اتاقها وهالو جارو برقی کشیدم،ناهار درستم کردم و...حمید وناهید واکرم وثمین رفتن اطراف ، بله برون پسر زهرا خانم همسایه است زهرا خانم پنجاه سالشه زن مردم داریه 4تا دخترشو شوهر داده یه پسر هم بیشتر نداره اون هم امشب بله برونشه دیگه بچه هاش در حال اتمام سرو سامان گرفتن هستن همه رفتن اونجا،این هفته خیلی خسته کننده بود دیروز انتخابات انجمن اولیا بود بردیم مسجد یه سخنران آوردیم صحبت کرد،معاون پرورشی شرح وظایفش معلوم نیست آچار فرانسه است به غیر از کار ووظیفه خودم کار معاونهای دیگرهم انجام می دم امسال همش کپیها را انجام دادم برنامه کلاسی 9تا کلاس که نزدیک 300نفر میشن،یه بار بچه ها را بردیم جشن تکلیف نزدیک 100نفر کپی برای اونا،کپی برای 300نفر کلاس به کلاس برای ملاقات برای دیدار وجلسه با معلمانشون، تقسیم کلاس به کلاس کتابريا، گرفتن بخشنامه، حالا هم هفته ای 6ساعت کلاس قرآن تدریس می کنم رفتم کلاس یه برنامه دارن تو کلاس قرآن که آموزش نمازه بعضیها بلد نیستن خوب تقصیر ندارن پدر ومادر وقتی نماز نخونن چه جوری بچه ها باید بلد باشن ، باید سالهای بعد برم مدیر بشم ومثل بقیه دستور بدم وقتی معاونی یعنی حمالی بعضی وقتها مدیرااز مسائل خونه ناراحتن سر بقیه خالی می کنن امر ونهی می کنن ، چند وقت پیش ده بار منو فرستاد آمارم درست بود اما با اعتماد به نفس می گفت این کلاس 32 نفره وقتی رفت پرینت گرفت تازه فهمید مدیر از آسمون نیومده همه اشتباه می کنن.

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 19:33 | نویسنده : مینا |
عید غدیر سال 93هم امد امروز رفتیم خونه آقای موسوی،خونه خانم طباطبایی بعد ثمین گریه کرد بردیمش بام ساوه،دیروز هم دانش آموزان سه تا کلاس دومو بردیم دریاچه تفریحی



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 17:25 | نویسنده : مینا |
پسری بود در یک خانواده روستایی متوسط ازنظر مالی وپر جمعیت، ابتدایی را وقتی تمام کردووقتی 14ساله شد پدرش را از دست داد از نظر سنی از همه بزرگتر بود 4خواهر داشت ودوبرادر آنها همه قد ونیم قد بودند همه را زیر بال خود گرفت بزرگ کرد آنها درس خواندند ودانشگاه رفتند وسر وسامان گرفتند برادر خود را فدای خواهر وبرادرهای کوچکترش کرد مجرد بود همه روستا گفتند چرا زن نمی گیری دیگر همه به اوگیر می دادن زن بگیر او که تا به حال نه دختری دیده بود نه با دختری حرف زده بود یکی ازآشناها دختری برایش معرفی کرد پسره یکبار دید دخترو وحرف زد وگفت قرار است در روستا زندگی کنند حالا دختره لاغر اندام ،عینکی ،صورتش پراز جای جوش ،قد کوتاه ،ویک ازدواج قبلی هم درشناسنامه اش داشته وطلاق گرفته بودپسر ساده قصه ما قبول کرد ودر عرض دوهفته عقد کردندو6ماه بعد رفتند سرخانه وزندگیشان دختره هر روز غر می زد پسره وقتی از سر کار می آمد دختره با نیش وکنایه می گفت از اداره آمدی تازه دختره دست دراز وزبان دراز بود سر خود قرص خورد که باردار نشود وکوچکترین بحثهای بین شوهروخودش را در بین خانواده اش پخش می کرد سه ماه سه ماه خونه بابا وبرادر وخواهر بود دستش را هم که نمی توانست به آب بزند دستش زخم می شد سر یک موضوع کوچک دعوا وبعد پاسگاه وحالا دادگاه ،پسره که در این چند سال عمرش نه دادگاه دیده بود ونه پاسگاه این روزها حالش خراب است غصه می خورد وموهایش همه سفید شده می گوید اگر زن وزندگی این بود من غلط می کردم زن می گرفتم دختره همه جهازهایش را جمع کرده ورفته ومهریه اش را می خواهد پسره هم ندارد که بده داستان تلخی بود من هر روز برایشان دعا می کنم بخیر بگذره ومشکل پسره حل بشه .

تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 11:30 | نویسنده : مینا |
امروز من وزهرا اکرم وثمین بودیم صبح زود رفتم بربری گرفتم بعد از صبحانه ،بالکنو دستمال کشیدم ، دستشوییها را شستم،راه پله را تمیز کردم ،لیوانا را وایتکس کردم ،امروز به حرف بچه ها رفتم کاچی درست کردم در حد المپیک ادویه ها :زرد چوبه،دارچین،هل،زعفران،فلفل،نمک ریختم وبا گکلاب وروغن حیوانی عالی شد بعد از اون دوباره زهرا اینها خوابیدن زیر بار ناهار درست کردن نرفتن دوباره ناهارو به دستور اونا دملمه درست کردم امروز مختص غذاهای سنتیبود دملمه ما تشکیل شده از پیاز،روغن،گوجه،بلغور محلی،وسیب زمینی وآب ورشته ی پلویی که خیلی خوب شده بود با سالاتد شیرازی چسبید، شامو انداختم گردن اونا گفتم سالاد الویه درست کنید چند روزی که اهل بیت نبودن کارها افتاده گردن من ،فردا هم بعدازظهری هستم،جمعه ی طولانی ودلگیری شده بود.



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 18:8 | نویسنده : مینا |
امروز صبح زود رفتم مدرسه مطابق روزهایی که شیفت صبح هستیم بچه ها نرمش کردند ساعت 9ونیم بچه ها رابردیم مصلی جشن تکلیف با برنامه های شاد وسپس نماز جماعت ظهر وعصر انجام شد وساعت 13برگشیم مدرسه بچه ها را تحویل خانواده ها دادیم.



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 19:9 | نویسنده : مینا |
چقدر قدیمیها خوب بودند کشش واعصابشان خوب بود اگر عاشق بودند تا اخرش می ماندند اگر عهدی می بستند تا آخرش به پایش می ماندند اما این روزها زندگی وعهدش را به بهای ناچیزی می فروشند سر هیچ وپوچ زندگیشان را به هم می زنند چقدر انسانها کوچکند وکو ته فکر هستند زمان قدیم آبرو گران بود اما این روزها آبرویی وجود ندارد آن روزها بزرگترها پا درمیانی می کردند وحرفهایشان را راحت می زدند اما این روزها زود ازدواج می کنند وبا اولین بحث کوچکی پیش می آید دادگاه می روند وراحت جدا می شوند دیگر اعصاب وکششی وجود ندارد عشقهایشان هم عمر کوتاهی دارد البته اگر بتوانیم نامش را عشق بگذاریم.... وقتیبحث جدایی دونفر را شنیدم واز نزدیک می شناختمشان شاخ در آوردم سر چیزهای کوچک همه چیز را به هم زدند حتی بزرگترهایشان هم بزرگتر نبودند که انها رابه زندگی تشویق کنند من نمی دانم چه مهریه ای باید پسر بدبخت بدهد وقتی هنوز یکسال هم زندگیشان نشده این چه قانون مزخرفی است زنی که 4ماه هم قهر کرده رفته چه مهریه ای باید بگیرد بیخود نیست که جوانها تن به ازدواج نمی دهند مسئولیت پذیر نیستند وقتی مهریه های سنگین جنبه تجارت به خود می گیرد کاسبی خوبی است که برخی زنان این روزها با گرفتن مهریه انجام می دهند....

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 22:12 | نویسنده : مینا |
امروز دوشنبه است این روزها که آغاز کار مدارسه خیلی دوندگی کردیم ، دادن کتاب،تهیه لیست دانش آموزان، جلسات انجمن اولیا وخسته کننده بوده بعضی وقتها اون کاری که می کنی جزء شرح وظایف نیست بلکه تو آچار فرانسه ای که از کار خودت غافل شدی به دیگران کمک می کنی واین لطف تو در حق دیگرانه،امیدوارم امسال در کارم موفق باشم وپیشرفت کنم.

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 11:2 | نویسنده : مینا |

آدمها چقدر ناشناخته اند آدمها بسیار پیچیده اند به طوری که هرگز خودشان هم خودشان را نمی شناسند آدمها یی که حتی با خودشان هم روراست نیستند وبزرگسالند اما اخلاق بچه گانه ای دارند موبایلی دارند که کوچکترین حرفهای زندگیشان را در بین افراد خانواده خود پخش می کنند ودیگران به راحتی در زندگی آنها دخالت می کنند وحتی زندگیشان را به هم می زنند اما آنها هرگز چیزی نمی فهند نمی شود آنها را شناخت آدمهایی ساکت وسر به زیر در زندگی اجتماعی اما در زندگی شخصیشان به صورت شوهرشان سیلی می زنند وزبان درازی می کنند آنها نمی دانند که با سرنوشت خودشان چه می کنند آنها هرگز مستقل بار نیامده اند چقدر دنیایشان کوچک است وچقدر ظرفیتشان کم است زندگی را باید ساخت زندگی جای خوشگذرانی نیست کاش پدر مادرها مهارت زندگی به ما یاد می دادند به جای لوس کردنهایمان، دین فقط نماز خواندن وروزه گرفتن طالبانی نیست دین به صداقت داشتن است دین این است که مومن باید زیرک باشد نه ساده ودهن بین ، دین سخن چینی کردن نیست، همسر باید هم سر باشد حرفهایشان را بین خودشان نگاه دارند ،کاش کسی مهارت زندگی به ما یاد می داد ، امروز خبری شنیدم که تمام غصه های عالم به دلم ریخت شاهد جدایی دونفر که از نزدیک شاهد زندگیشان بودم کمی به ما گذشت یاد دهید، پدر ومادرهای عزیز اینقدر بچه هایتان را لوس بار نیاورید بگذارید بدانند زندگی سخت است باید ساخت.



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 11:44 | نویسنده : مینا |
بالاخره پاییز هم رسید فصلی که غم انگیز ودلگیر  است ،روزها کوتاه وشبها بلند می شود،درخت انجیر خانه هم زرد شده این هم ازنشانه های پاییز ،کولرهایمان را خاموش کرده ایم ،مجید وناهید رفته اند مشهد،ثمین ومادرش رفته اند روستا،مجید هم عروسی کرد امیدوارم خوشبخت وعاقبت بخیر شود به حق پنج تن آل عبا آن هم چه عروسی باشکوه ،خداوندا خواهرها وبرادرهای مرا هرکجا هستند خوشبخت وعاقبت بخیرشان کن ، به مادرم سلامتی عنایت کن ولحظه ای وثانیه ای ما را به حال خودمان وامگذار،خداوندا برای هرلحظه ات شکر، به هرچه داده ای ونداده ای ،خیلی وقتها دعا کردیم وبا اصرار کاری را خواستیم شد وبعد دیدم حکمت در آن بود که نشود تو خیر وصلاح همه را بهتر از خودشان می دانی.



تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 23:59 | نویسنده : مینا |
مترجم سایت
  • قالب بلاگفا
  • قالب بلاگفا
  •