روز پزشک وتولد ابوعلی سینا پزشک نام آور ایرانی برهمگان بخصوص

پزشکان مبارک باد.

 سالهای شصت وپنج ،شصت وشش که من 4 ساله بودم ومثل خواب یادم می آید اون موقعها ایران از نظر پزشک با کمبود پزشک مواجه بود از کشورهای هند وبنگلادش پزشک وارد می شد ،آن سالها پزشکی سمت روستا آمده بود که اسمش عبد القادر بود واز کشور بنگلادش بود دکتری باوجدان  وحاذق که کل بخش خرقان ساوه را درمان می کرد راننده ای داشت به اسم محرم شیرازی که اون نیز بازنشسته  شده وساکن تهران است وبا مردم برخورد خوبی داشت ،عبدالقادر پزشکی بود که عملهای جراحی با سطح بالای در روستا با آن امکانات کم انجام می داد هرکس پیشش می رفت خوب می شد ،چه عملهای زایمان انجام داد کل مردم منطقه را با اسم کوچک صدا می کرد همه را می شناخت یکی از فامیلها که خود ان سالها درس پزشکی می خواند واز طبابت سر در می اورد تعریف می کرد که عموی پیرش پیش عبدالقادر بده واو داروهایی داده که بهترین متخصص تهران را نیز همان را داده ،بزرگترها ومردم منطقه همه از او خاطرات نیکی دارند چه از نظر تخصص پزشکی ،چه از نظر اخلاق، چه برخورد اوسال 68 از ایران برای همیشه رفت اما خاطرات او همیشه زبانزد خاص وعام است از آن به بعد دیگر پزشکی به تبحر او در آن منطقه دیده نشد  همه خیلی دوست دارند بدانند او کجا رفت وچه شد واینک کجاست امیدوارم اگر زنده است خداوند نگهدارش باشد واگر درقید حیات نیست خداوند روح اورا شاد کند.

سعدیا مرد نکونام نمیر هرگز

مرده آن است که نامش به نکویی نبرد



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 22:27 | نویسنده : مینا |
دو هفته پیش داشتم می رفتم اطراف ساوه برای هواخوری آقای اکبری زنگ زد گفت برای اردو حاضر باش می خواهیم بفرستیمت اردوی رامسر جای خوبی است اردوگاه میرزا کوچک خان یک طرفش دریاست ویک طرف دریا 26مرداد باید اردو بروی تا 30مرداد ،من رفتم روستا چند روز ماندم ودو روز قبلش برگشتم روز قبلش عکسمو اسکن کردم فرستادم اراک رفتم ماموریتمو گرفتم واز میدون آزادی که بچه های استان مرکزی از اراک می آمدند سوار شدم ورفتم سلیمی از خنداب،احمدی از شازند،فراهانی از اراک،فولادی از تفرش،حمیدزاده از فراهان ،بهرام بیگی از محلات بودند زود همه باهم آشنا وصمیمی شدیم از راه رشت قزوین رفتیم استا گیلان وساعت هشت ونیم رسیدیم رامسر به همه وسایلی دادند وبا اسفند به همه خوش امدگویی کردند ما واستان خوزستان باهم وارد شدیم ومدارکمان را گرفتند وپذیرش کردند ما با استانهای یزد والبرز هم اتاقی شدیم از همه استانهای کشور آمده بودنداموزش سراسری بود در مورد برگزار کردن اردو در مدارس بود دوشنبه افتتاحیه  شروع شد وبعد کلاسهای مختلف  یک روز هم کلاس تو جنگل دالخانی رامسر بود ،هرشب هم موسیقی زنده،جنگ شادی بود وهر استانی آش می پخت وغذاهای خود وصنایع دستی خودشان را معرفی می کرد،یک آلاچیق بود به اسم چایخانه سنتی که همیشه روز وشب چای آتشی درست می کردند دختر نوجوانی بالباس محلی گیلان را پوشیده بود وچایها را پخش می کرد،سه نفر بودند بالباس وکلاه محلی که هر روز آواز می خواندند وبرنامه اجرا می کردند وهرشب یک استان آواهای محلی را اجرا می کردند ولباسهای محلی خودشان را می پوشیدند وچه سفره آراییهای زیبایی داشتند ،هرشب هم با بچه ها می گفتیم ومی خندیذیم بچه های یزدی که هم اتاق بودند لهجه ی زیبایی داشتند هر روز صبح ساعت 5:30 دقیقه نرمش صبحگاهی در کنار ساحل زیبا اجرا می کردیم وبعد صبحانه وسپس برنامه صبحگاهی با گارد پرچم وحاملان قرآن اجرا می شد  چند روز هم ما سرود تمرین کردیم وقت نشد که بخوانیم ،یک روزهم جنگل رفتیم وخودمان غذا درست کردیم وچادر زنی را یاد گرفتیم  وبرگشتنی به تله کابین رفتیم ،روز چهارشنبه هم اختتامیه بود شام را در حیاط خوردیم  و  برگشتنی هنگام طلوع آفتاب ساحل درذیا رفتیم وطلوع خورشید را نگاه کردیم وعکس گرفتیم در کل خیلی خیلی خوش گذشت رامسر ومسیر رفت که سرسبز وزیبا بود با آن طبیعت زیبا وبکر ودریای ابی ومواج،وکوههای پوشیده از درخت وغذاهای خوشمزه،صنایع دستی زیبا ومردمانی سخت کوش ومهربان که با روی گشاده مسافران می پذیرند ودست اندکاران وبرگزار کنندگان کلاسها که با سعه ی صدر با یادگیران برخورد می کردند.



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 14:18 | نویسنده : مینا |
این هفته به بهانه عروسی رفتیم روستا ،بعد عروسی هم چون تعطیل

بودم موندم روستا دو روزی هم که قرار بود برم سرکار نرفتم مرخصی

گرفتم بهونه ای شد برای فرار از هوای گرم ساوه ،شبهای روستا چه

قشنگ است سکوت محض بعضی وقتها صدای ار ار الاغی ،واق واق

سگی وچه آسمان قشنگی پر از ستاره که این روزها نظیرش را نمی بینی

ارگ هم عروسی باشد که بیشتر هم مردم روستا تابستان عروسی

می گیرند به خاطر هوا ونبود بارندگی،غروبها هم که می شد صدای زنگوله

ی گله ی گوسفندان به گوش می رسد،هرچند این روزها روستا بسیار مدرنیته است

چه از نظر زندگی،عشقهایشان،غذاهایشان،وساختمانهایشان، روستا

سرسبز وخنک است ،عصرها هم مردان فارغ از کار کشاورزی درکوچه می نشینند وکپ می زنند ،ازدواجهایشان دیگر با خودشان نیست از هر دیار ایران که بگویی عروس وداماد گرفته اند،دیگر هیچ کس هیچ کس

را نمی شناسد خانه ها را نمی توانی بشناسی ،پایتخت نشینها برای

خودشان ویلاهای چند صد میلیونی ساخته اند،خیلیهایشان تابستان را در

روستا سپری می کنند ،دیگر مردم هم مثل قبل گرم نیستند ،صبح یکی را

خاک می کنند وبعدازظهر در محله دیگر عروسی است فقط نامش روستا

ست عابر بانک هم برایش آورده اند آن روز گفتم شاید شلوغ شود صبح زود

رفتم عابر بانک اما خبری بود، با همه ی این تفاسیر باز هم سرزمین

مادریمان است وما به آن دلخوشیم وتعطیلاتمان را در آنجا سپری می کنیم.



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 22:41 | نویسنده : مینا |

بینی شما نشانه سلامتی شماست

پژوهشگران دریافته‌اند، بینی افراد می‌تواند اطلاعات زیادی در خصوص سلامت در اختیار پزشکان قرار دهد.

گفتنی است، علاوه بر به خاطر آوردن خاطرات که از طریق بوییدن بوهای آشنا به وجود می‌آید، بینی می‌تواند به پزشک در خصوص ابتلای افراد به انواع عفونت‌ها اطلاعات بدهد.

بررسی‌ها نشان می‌دهند، تغییر رنگ بخشهای بینی و تورم آن معمولا نشانه دهندهٔ بروز التهاب و عفونت در بدن است.

باکتری‌های خاصی در بینی وجود دارند که سبب لاغری یا چاق بودن افراد می‌شود و در رابطهٔ مستقیم با شاخص تودهٔ بدنی BMI قرار دارد و در افرادی که دچار اضافه وزن هستند، میزان این باکتری‌ها کمتر است و یا اصلا در مسیر تنفسی آنها این باکتری‌ها وجود ندارد.

بینی می‌تواند، شاخص تشخیص ابتلای افراد به بیماری روانی اسکیزوفرنی باشد زیرا پزشکان از طریق بینی، می‌توانند به نورون‌های مغزی بیمار دست یابند و با نمونه گیری بدون خطر ابتلا یا عدم ابتلای شخص به این بیماری را تشخیص دهند. رنگ پوستهٔ خارجی بینی هم می‌تواند در صورت قرمز بودن نشان دهندهٔ استرس، اضطراب، آلرژی، تب یونجه و حتی بیماری‌های مربوط به تیروئید باشد.

خونریزی از بینی هم می‌تواند به پزشکان در خصوص ابتلای فرد به انواع بیماری‌ها اطلاعات ارزشمندی بدهد.



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 18:40 | نویسنده : مینا |
درحالی که کارشناسان اداره آگاهی از بالا رفتن آمار خشونت در شش ماه اول سال خبر می‌دهند، کارشناسان طب سنتی هم ادعایی مشابه را مطرح می‌کنند. آنها می‌گویند گرم شدن هوا می‌تواند بر بدن و روان آدم‌ها تاثیری جدی بگذارد و حتی از یک فرد آرام هم، انسانی زودرنج و تحریک‌پذیر بسازد. این متخصصان ادعا می‌کنند خشونت ناشی از گرم شدن هوا، امسال بیشتر از هر سالی مردم را تهدید می‌کند و تابستان زودرسی که از آغاز بهار رد پایش پیدا شده، می‌تواند آماری نامنتظره از خشونت در سطح اجتماع را به یادگار بگذارد. این ادعاها را با دکتر علیرضا عباسیان، متخصص طب سنتی مطرح کردیم. عباسیان چنین گفته‌هایی را رد نمی‌کند اما از نظر او با کمک راهبردهای طب سنتی، می‌توان از آسیب فصل گرما بر احوال ایرانی‌ها کم کرد.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 18:38 | نویسنده : مینا |

امروز چهاردهم مرداد ماه سال 93 هست هفته ی قبل چنین روزی عید فطر بود دوشنبه هفته

قبل که آخرین روز ماه رمضان بود رفتیم اطراف ساوه یه منطقه ییلاقی داریم که خیلی خوش آب

وهواست هواش خیلی سرد وخنک بود خیلی هم شلوغ شده بود اکثر اونایی که اصالتا اهل

اونجان میان شبها مسجد ونماز جماعتش به راه بود صبح زود هم نماز عید فطر خوندند ومردم

برای تبریک عید فطر به خونه هم می رفتند روز پنج شنبه هم رفتیم سمت لار کباب زدیم تو رگ

شب ساعت 10:30برگشتیم وجمعه هم اومدیم ساوه.یه مطلب جالب اینکه پسر دایی مادرم که

روز چهارشنبه اومده بود خونمون آدم با اطلاعات وخوش سر زبون واهل مطالعه است حدود

شصت وخورده ای سن داره شروع کرد به مشاعره وشعر خواندن واز زمان قدیم داشت تعریف

می کرد من متعجب موندم شاید به اندازه ی یک کتاب شعر حفظ بود بعد گفت این شعرها را از

زمان مکتب سال 1339که می رفته مکتب حفظه می گفت اون سالها فقر زیاد بوده اونا مکتب می

رفتن یه دفتر داشتن که اونو در طی یک سال استفاده می کگردند وبا پاکن که از کفش

پلاستیکی بوده پاک می کردن ودوباره می نوشتن اون موقعها مداد وخودکاروپاکن به این شکل

نبوده،کتابهای حافظ وسعدی وفردوسی تدریس می شده با مثلثات وجبر که ریاضیشون بوده ،بعد

چند تاعددچهار رقمی نوشت ودر عرض صدم ثانیه همه را جمع کرد وتحویل داد من با خود فکر

می کردم که تو زمان ما با این همه امکانات رفاهی وخرج وهزینه بچه ها درس که نمی خونن هیچ

وکیفیت ومحتوای کتابهای ما خیلی پایین وسطح پایین وکیفیت ندارن ،جالبه یه دختر داره همین

آقا که دخترش کلاس چهارم ابتدایی ودرسطح لالیگا شعر حفظ کرده اون هم به توصیه ی باباش

،داشت تعریف می کرد اون موقع اربابها خودشونو به آب وآتیش می زدن بچه ها شون درس

بخونن که نمی خوندن وهروقت از آموزش وپرورش بازرس می امد پسر دایی مادرم که هم درس

می خوانده وهم کار می کرده صدا می کردن می رفت میز اول می نشست ازش سوال می

کردن مثل بلبل جواب می داد بازرس فکر می کرد که همه مثل اون درسشون خوبه درحالی که

این چنین نبود،بعد در کل چندین روستا فقط 3یا 4نفر موفق می شدن که مدک کلاس ششم

بگیرن که یکی از اونا هم همین آقا بود.



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 18:25 | نویسنده : مینا |

وقتی ضعفهای خود را با دیگران در میان می گذارید مراقب باشید که برخی آنها منتظر فرصتند ازآنها علیه شما استفاده کنند.

به حرف کسانی که شما را امر ونهی می کنند گوش ندهید بلکه به حرف کسانی گوش دهید که درقلب خودتان به درست بودنشان باور دارید.

درست است که در ابتدا عاشق صورت کسی شوید اما در نهایت مجبور هستید که با سیرت او زندگی کنید.

اغلب مردم به نیت گوش کردن ، گوش نمی دهند فقط به این خاطر گوش می دهند که می خواهند جواب دهند.

کسانی که در تلاشند شما را تحقیر کنند همیشه خود را پایین تر از شما می بینند.

گذشت یک زن به خاطر ضعفش نیست به خاطر لطافت روحش می باشد.

ظاهر زیبا فقط چند سال دوام می آورد اما شخصیت زیبا تا آخر عمر.

بهتر است تنها باشید اما خوشبخت تا اینکه با کسی باشید که همه کار برایش می کنید اما او هیچ نمی فهمد.

منتظر فرصت نایستید خلقش کنید.

رابطه ها هرگز با مرگ طبیعی نمی میرند ....آنها را خودخواهی،بد اخلاقی وغفلت از بین می برد.

استقامت رود خانه دل صخره را می شکافد نه به خاطر قدرتش بلکه به خاطر پایداریش.

اگر قبل ازآمدن کسی خوشبخت بوده اید بعد از رفتنش هم می توانید خوشبخت باشید.

انسانهای موفق دنبال فرصتند تا به دیگران کمک کنند اما انسانهای ناکام می پرسند چی به من می رسه؟

آدمهای دور وبرتان را نمی توانید تغییر دهید اما آدمهایی که می خواهید دور وبرتان باشند را چرا.

آدمها همیشه محتاج نصیحت نیستند  گاهی محتاجند تا دستی آنها را بگیرد ،گوشی که بشنود وقلبی که درک کند.

وقترایگان است اما قیمتی نمی توانید صاحبش باشیداما می توانید از آن استفاده کنید نمی توانید نگهش دارید اما می توانید ان را صرفش کنیدوقتی از دستش دادید هرگز نمی توانید آن را برگردانید.

دوچیز در زندگی به موفقیت کمک می کند نحوه برخوردتان وقتی همه چیز دارید، نحوه رفتارتان وقتی هیچ چیز ندارید.

5قانون برای یک رابطه:1-وفادار بمانید..2-عشق واشتیاقتان را نشان دهید.3-به شریک خود احترام بگذارید.4-برای دیگران طنازی نکنید.5-برای یکدیگر وقت بگذارید.

مشکل فکرهای بسته این است که دهانشان پیوسته باز است.

خدا می داند چه کسی به زندگی شما تعلق دارد وچه کسی تعلق ندارد،اعتماد کنید وبگذرید،هرکه قرار باشد بماند همیشه خواهد ماند.

هیچ چیز محصورتان نمی کند مگر فکرتان ،هیچ چیز محدودتان نمی کند مگر ترسهایتان، هیچ چیزمجبورتان نمی کند مگر اعتقاداتتان.

وقتی به خودتان ایمان داشته باشید، نیازی نخواهید داشت دیگران به شما باور داشته باشند.

کتاب زندگیتان را بر وی اندکی بگشایید چون دراین دنیا اندکی هستند که فصلها را درک می کنند ما بقی فقط کنجکاوند که بدانند.

چیزهایی که دست کم می گیرید کس دیگر برای بدست آوردنشان راز ونیاز می کند.

نه هر چشمی که باز است بیناست ، نه هر چشمی که بسته است خواب.

اخلاق بد مانند لاستیک پنچر است تا عوضش نکنید راه به جایی نمی برید.

 

 

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 20:2 | نویسنده : مینا |
 

ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام

 

وروز

 

جوان بر تمامی جوانان مبارک باد.



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 19:13 | نویسنده : مینا |
در داستان قبل او از بی سوادی می نالید حال در این داستان او از سواد می نالد دخترک تعریف می کند ما فقط وفقط کتاب را دیدیم ودرس را حتی بلوغ را نفهمیدیم ما بلوغ دیر رس داشتیم برعکس زمان ما که بلوغ این روزها زود رس است او می گوید شب وروز خواندیم وخواندیم خود را چه خوشبخت احساس می کردیم در ابرها پرواز می کردیم لیسانس که گرفتیم دیگه کسیرا آدم  حساب نمی کردیم گفتیم حتما باید طرف دکتر ومهندس کمتر نباشه  تیپ می زدیم خفن ، هرکی اومد ادم حسابش نکردیم حالا موندیم وموندیم این روزها کلاس پنجمی ،سیکل می اید آن هم با اعتماد به نفس کامل تو را هم حتی آدم حساب نمی کند دوستانمان رفته اند سر خونه وزندگی حداقل دوتا بچه دارند خوب توکه به اینها راضی بودی چرا این همه خودتو کشتی ودرس خوندی او می گویید بعضی وقتها می گویم کاش این لیسانس را هم نداشتم راحت زندگی می کردم حالا دیگر می خواهد برود سراغ زندگیش با آرزوهای نرسیده من نگاهی به اوکردم ماندم جوابش را چه بدهم .....



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 18:52 | نویسنده : مینا |
دخترک تعریف می کند سنتی بزرگ شدیم وسنتی زندگی کردیم از زندگی چیزی نفهمیدیم حتی در خانه روسری سر کردیم بزرگ وبزرگتر شدیم مادرمان پیر شد سن ما هم بالا رفت نه فهمیدیم عشق چیست نفهمیدیم بلوغ چیست شستیم ورفتیم واز زندگی آشپزی ورفت ورو را فهمیدیم بازار روز رفتیم با سیب زمینی وپیاز وخیار وگوجه برگشتیم  مانند زنهایی که ده سر عائله دارد ندونستیم رژ چیه ریمیل چیه تو گوشمون کردند دختر باید سنگین باشه زمینو نگاه کنه ما نفهمیدیم پسر چیه ، دوستامون شیطونی کردن با این آن دوست شدن ورفتن سر خونه زندگیشون ،  عروسی می رفتیم گوشه ای کز می کردیم ما حتی درس هم نخواندیم ما تا ابتدایی خواندیم امروز هم سنمان بالاست ومانده ایم با حرفهای مردم هرکس هم زن مرده وعصا بدست باشد برایمان معرفی می کند امروز مسئولیت یک خانه را به دوش می کشیم بدون انکه مزدوج شویم ما بین دونسل سنتی ومدرن بزرگ شدیم وامروز مانده ایم این حرف ودردل دل بسیاری از دختران دور وبرما ست دختران سن بالا  بیگناه ونسل سوخته.



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | 18:43 | نویسنده : مینا |
مترجم سایت
  • قالب بلاگفا
  • قالب بلاگفا
  •