چند روز پیش رفته بودیم کلاس آسیبهای ماهواره استادی از کرج امده بود صحبت می کرد رو اکثر مخاطبن تاثیر گذاشت دوست دارم خلاصشو اینجا بنویسم:

رابرت موداک جامعه شناس غربی که درباره ی کشورها مطالعه می کنه به صیهونیستها ورسانه های ماهواره ای

گفته که برای از بین بردن فرهنگ ایرانی نه تبلیغات سیاسی تاثیر گذاره نه فیلمهای سکسی بیلکه باید بیشترین

تاثیر را روی زنهای خانه دار باید انجام داد چرا که شهید وفرهنگ ایرانی را همین زنهای خانه دار می سازند باید فیلمهایی بسازیم که به فرهنگ ایرانی نزدیک باشد مثل فیلمهای کره ای وترکیه ای که نشان می دهند وزن ایرانی از فیلم صحنه دار بدش می آید باید فیلم صحنه نداشته باشد وبرای همین شبکه ی فارسی وان را تاسیس می کنند که بیشترین تاثیر را روی ایرانیها گذاشت وخیانت را دربین خانواده ها رواج دادو فیلم ویکتوریا 70 درصد مخاطب داشت ،رسانه های غربی هدف خود را در لابلای فیلمهایشان نشان می دهند  ،وتحقیقات نشان داده است که چیزی که چند بار تکرار شود در ضمیر ناخودآگاه تاثیر می گذارد قدیمیها اعتقاد داشتند نباید کسی را فحش داد یا نفرین کرد چرا که تاثیر گذار است انسانها هرچیز را تکرار کنند همان پیش می اید و برای همین شرکتها چند میلیون پول را به شبکه های تلویزیونی می دهند تا برایشان محصولات را تبلیغ کنند زیرا حتی اگر ما به ظاهر به کارمان انجام دهیم وفقط به تبلیغات گوش دهیم وقتی مغازه می رویم نام همان محصول را که تبلیغ می کنند می خریم  مثلا داستان باباطاهر عریان که روزی طاهر چند جوان را دید که مشغول خواندن شعر بودند ازآنها پرسید چگونه شاعر شدید آنها نیز به شوخی  طاهر گفتند تو باید بروی در زمستان  در چشمه آب یخ غسل کنی شاعر می شوی طاهر هم به سادگی باور کرد 6ماه صبر کرد در زمستان برای غسل به چشمه رفت ولخت شد وقتی بیرون امد شعر خواند وگفت:به صحرا بنگرم صحرا تو بینم  به دریا بنگرم دریا تو بینم  به هرجا بنگرم کوه ودرودشت نشان از قامت رعنا تو بینم مردم دیدند طاهر واقعا شاعر شده شعرهایش را یادداشت کردند به همین سادگی چیزی را اگر واقعا باور کنیم همان خواهد شد باید بتوانیم نگذاریم کسی بر باورهای ما تاثیر منفی بگذارد  روزی دختری نزد آیت اله بهجت رفت گفت چه کنم بختم باز شود؟او نیز گفت فلان آیه را بخوان او رفت وتشکرد آیت اله بهجت گفت حاجتش برآورده می شود چرا که اعتقاد پیدا کرده بود اما دختر دیگرامد همان سوال را کرد اونیز پاسخ داد فلان دعا را بخوان دختره برگشت گفت اگر نشد چه کنم آقای بهجت گفت دیگر نخوان چون شک کردی .

شک بعد از یقین مشکل ساز وویران کننده است دعاهای ما چرا برآورده نمی شوند:چون ما با یقین واعتقاد دعا نمی کنیم .



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 21:35 | نویسنده : مینا |
حسین بیشتر ازآب تشنه ی لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.(دکتر شریعتی)

این جمله را بارها با خودم تکرار می کنم جمله ای شگفت انگیز ، این روزها دوست دارم بیشتر بدانم وبیشتر تحقیق کنم بیشتر کتاب بخونم وبیشتر بنویسم من نظریه پرداز نیستم اما دوست دارم با علم وآگاهی وتحقیق خیلی چیزها را بدانم این روزها جای استاد مطهری ودکتر شریعتی چقدر خالی است چه حرفهایی زده اند که هر زمان که می گذرد حرفهایشان رنگ وبوی تازه ای به خود می گیرد اگر بودند برای جامعه حال حاضر ما چه حرفهای عمیقی می زدند چند ساعت تو هفته می رم تدریس می کنم سر کلاس به بچه ها گفتم پیامها ودرسهای عاشورا بنویسند وهمچنین سخنان امام حسین علیه السلام را گرد اوری کنند،هفته قبل بهشون گفتم یه نامه به خدا بنویسند واز آرزوهاشون بگند همشونو آوردم به دقت خوندم چه آرزوهای قشنگ وپاکی داشتند،کاش ما در باره محرم وامام حسین بیشتر فکر کنیم وانها را بکار بندیم با عمل خودمون بیشتر نشون بدیم مسلمانی به ده روز محرم وسیاه پوشیدن نیست مسلمانی خدمت به خلق است خیلی دوست دارم تو محرم یه حرف جدید یه چیز جدید درباره عاشورا یاد بگیرم که باعث تحول در من بشه.

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 21:9 | نویسنده : مینا |
امروز هوابارونیه بالاخره بعد از مدتها بارون اومد دلها ی ما چند وقتیه گرفته ماه محرم هم داره می رسه یه بهونه برای مجرد ماندن به مدت سه ماه.



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 20:48 | نویسنده : مینا |
امروز غروب پنج شنبه 24مهر ماه 93 هست هوا ابری بوده ودلگیر ازصبح همش کار کردم :راه پله وبالکن وآشپزخونه دستمال کشیدم،گازو پاک کردم،ظرفها را شستم،رو موکت وفرشا شامپو فرش کشیدم،سه بار تو ماشین لباس ریختم، کل اتاقها وهالو جارو برقی کشیدم،ناهار درستم کردم و...حمید وناهید واکرم وثمین رفتن اطراف ، بله برون پسر زهرا خانم همسایه است زهرا خانم پنجاه سالشه زن مردم داریه 4تا دخترشو شوهر داده یه پسر هم بیشتر نداره اون هم امشب بله برونشه دیگه بچه هاش در حال اتمام سرو سامان گرفتن هستن همه رفتن اونجا،این هفته خیلی خسته کننده بود دیروز انتخابات انجمن اولیا بود بردیم مسجد یه سخنران آوردیم صحبت کرد،معاون پرورشی شرح وظایفش معلوم نیست آچار فرانسه است به غیر از کار ووظیفه خودم کار معاونهای دیگرهم انجام می دم امسال همش کپیها را انجام دادم برنامه کلاسی 9تا کلاس که نزدیک 300نفر میشن،یه بار بچه ها را بردیم جشن تکلیف نزدیک 100نفر کپی برای اونا،کپی برای 300نفر کلاس به کلاس برای ملاقات برای دیدار وجلسه با معلمانشون، تقسیم کلاس به کلاس کتابريا، گرفتن بخشنامه، حالا هم هفته ای 6ساعت کلاس قرآن تدریس می کنم رفتم کلاس یه برنامه دارن تو کلاس قرآن که آموزش نمازه بعضیها بلد نیستن خوب تقصیر ندارن پدر ومادر وقتی نماز نخونن چه جوری بچه ها باید بلد باشن ، باید سالهای بعد برم مدیر بشم ومثل بقیه دستور بدم وقتی معاونی یعنی حمالی بعضی وقتها مدیرااز مسائل خونه ناراحتن سر بقیه خالی می کنن امر ونهی می کنن ، چند وقت پیش ده بار منو فرستاد آمارم درست بود اما با اعتماد به نفس می گفت این کلاس 32 نفره وقتی رفت پرینت گرفت تازه فهمید مدیر از آسمون نیومده همه اشتباه می کنن.

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 19:33 | نویسنده : مینا |
عید غدیر سال 93هم امد امروز رفتیم خونه آقای موسوی،خونه خانم طباطبایی بعد ثمین گریه کرد بردیمش بام ساوه،دیروز هم دانش آموزان سه تا کلاس دومو بردیم دریاچه تفریحی



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 17:25 | نویسنده : مینا |
پسری بود در یک خانواده روستایی متوسط ازنظر مالی وپر جمعیت، ابتدایی را وقتی تمام کردووقتی 14ساله شد پدرش را از دست داد از نظر سنی از همه بزرگتر بود 4خواهر داشت ودوبرادر آنها همه قد ونیم قد بودند همه را زیر بال خود گرفت بزرگ کرد آنها درس خواندند ودانشگاه رفتند وسر وسامان گرفتند برادر خود را فدای خواهر وبرادرهای کوچکترش کرد مجرد بود همه روستا گفتند چرا زن نمی گیری دیگر همه به اوگیر می دادن زن بگیر او که تا به حال نه دختری دیده بود نه با دختری حرف زده بود یکی ازآشناها دختری برایش معرفی کرد پسره یکبار دید دخترو وحرف زد وگفت قرار است در روستا زندگی کنند حالا دختره لاغر اندام ،عینکی ،صورتش پراز جای جوش ،قد کوتاه ،ویک ازدواج قبلی هم درشناسنامه اش داشته وطلاق گرفته بودپسر ساده قصه ما قبول کرد ودر عرض دوهفته عقد کردندو6ماه بعد رفتند سرخانه وزندگیشان دختره هر روز غر می زد پسره وقتی از سر کار می آمد دختره با نیش وکنایه می گفت از اداره آمدی تازه دختره دست دراز وزبان دراز بود سر خود قرص خورد که باردار نشود وکوچکترین بحثهای بین شوهروخودش را در بین خانواده اش پخش می کرد سه ماه سه ماه خونه بابا وبرادر وخواهر بود دستش را هم که نمی توانست به آب بزند دستش زخم می شد سر یک موضوع کوچک دعوا وبعد پاسگاه وحالا دادگاه ،پسره که در این چند سال عمرش نه دادگاه دیده بود ونه پاسگاه این روزها حالش خراب است غصه می خورد وموهایش همه سفید شده می گوید اگر زن وزندگی این بود من غلط می کردم زن می گرفتم دختره همه جهازهایش را جمع کرده ورفته ومهریه اش را می خواهد پسره هم ندارد که بده داستان تلخی بود من هر روز برایشان دعا می کنم بخیر بگذره ومشکل پسره حل بشه .

تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 11:30 | نویسنده : مینا |
امروز من وزهرا اکرم وثمین بودیم صبح زود رفتم بربری گرفتم بعد از صبحانه ،بالکنو دستمال کشیدم ، دستشوییها را شستم،راه پله را تمیز کردم ،لیوانا را وایتکس کردم ،امروز به حرف بچه ها رفتم کاچی درست کردم در حد المپیک ادویه ها :زرد چوبه،دارچین،هل،زعفران،فلفل،نمک ریختم وبا گکلاب وروغن حیوانی عالی شد بعد از اون دوباره زهرا اینها خوابیدن زیر بار ناهار درست کردن نرفتن دوباره ناهارو به دستور اونا دملمه درست کردم امروز مختص غذاهای سنتیبود دملمه ما تشکیل شده از پیاز،روغن،گوجه،بلغور محلی،وسیب زمینی وآب ورشته ی پلویی که خیلی خوب شده بود با سالاتد شیرازی چسبید، شامو انداختم گردن اونا گفتم سالاد الویه درست کنید چند روزی که اهل بیت نبودن کارها افتاده گردن من ،فردا هم بعدازظهری هستم،جمعه ی طولانی ودلگیری شده بود.



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 18:8 | نویسنده : مینا |
امروز صبح زود رفتم مدرسه مطابق روزهایی که شیفت صبح هستیم بچه ها نرمش کردند ساعت 9ونیم بچه ها رابردیم مصلی جشن تکلیف با برنامه های شاد وسپس نماز جماعت ظهر وعصر انجام شد وساعت 13برگشیم مدرسه بچه ها را تحویل خانواده ها دادیم.



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 19:9 | نویسنده : مینا |
چقدر قدیمیها خوب بودند کشش واعصابشان خوب بود اگر عاشق بودند تا اخرش می ماندند اگر عهدی می بستند تا آخرش به پایش می ماندند اما این روزها زندگی وعهدش را به بهای ناچیزی می فروشند سر هیچ وپوچ زندگیشان را به هم می زنند چقدر انسانها کوچکند وکو ته فکر هستند زمان قدیم آبرو گران بود اما این روزها آبرویی وجود ندارد آن روزها بزرگترها پا درمیانی می کردند وحرفهایشان را راحت می زدند اما این روزها زود ازدواج می کنند وبا اولین بحث کوچکی پیش می آید دادگاه می روند وراحت جدا می شوند دیگر اعصاب وکششی وجود ندارد عشقهایشان هم عمر کوتاهی دارد البته اگر بتوانیم نامش را عشق بگذاریم.... وقتیبحث جدایی دونفر را شنیدم واز نزدیک می شناختمشان شاخ در آوردم سر چیزهای کوچک همه چیز را به هم زدند حتی بزرگترهایشان هم بزرگتر نبودند که انها رابه زندگی تشویق کنند من نمی دانم چه مهریه ای باید پسر بدبخت بدهد وقتی هنوز یکسال هم زندگیشان نشده این چه قانون مزخرفی است زنی که 4ماه هم قهر کرده رفته چه مهریه ای باید بگیرد بیخود نیست که جوانها تن به ازدواج نمی دهند مسئولیت پذیر نیستند وقتی مهریه های سنگین جنبه تجارت به خود می گیرد کاسبی خوبی است که برخی زنان این روزها با گرفتن مهریه انجام می دهند....

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 22:12 | نویسنده : مینا |
امروز دوشنبه است این روزها که آغاز کار مدارسه خیلی دوندگی کردیم ، دادن کتاب،تهیه لیست دانش آموزان، جلسات انجمن اولیا وخسته کننده بوده بعضی وقتها اون کاری که می کنی جزء شرح وظایف نیست بلکه تو آچار فرانسه ای که از کار خودت غافل شدی به دیگران کمک می کنی واین لطف تو در حق دیگرانه،امیدوارم امسال در کارم موفق باشم وپیشرفت کنم.

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 11:2 | نویسنده : مینا |
مترجم سایت
  • قالب بلاگفا
  • قالب بلاگفا
  •